یادم میره نیستی



هی یادم می ره که نیستی
و وقتی با مامان حرف می زنم
ناخود آگاه می پرسم از مامانت چه خبر؟
ته این کمد دیواری کفنی بود که بدون استثنا هر بار که می خواستیم از پیشت بریم، می آوردی دوباره جاش رو به مامان گوشزد می کردی
و چه عزیز بود که سر به زنگاه رسید کنارت
چه رفتی
روزهای آخری که می تونستی حرف بزنی ، به مامانم گفتی وقتی مادرت مرد،می رفتی خونش
جا پاهاشو می بوسیدی.
مامان تعریف می کنه و یادم میاد دوباره رفتنت رو

روزنامه وزین

هرچند که خارج از این محیط دوست داشتنی کاری ندارم که خودم رو بخوام به عنوان فرستاده شون معرفی کنم
و بگم که من از روزنامه ی وزین .... هستم،
ولی زجری که دوستان عکاس می کشن توی این وادی ، باعث قهقه ی تلخی میشه
چند روزی هست که یه قوری مهمون سرویس عکس شده و چای لیپتون رو توش دم می کنیم،
امروز واسه اینکه بهتر دم بکشه، یه ورق از روزنامه رو پیچیدم دورش
و طبق گفته ی دبیر سرویس محترم، دهن مهنم زدس!
چرا که این روزنامه وزین به عنوان دم کنی استفاده شد.
بچه ها اعتقاد دارن اگه اینو زیر قفس مرغ بذارن، مرغا دیگه تخم نمی کنن!
چند وقت پیش شنیدم که کسی می گفت، شما پولتون رو می زنید توی خون مردم و می خورید.
خون و نون

عینکش رو که نزد

به عقل جن هم نمی رسه که من به چشمهایی که عینکش رو نزده بود، نگاه کرده باشم
چه عزیز بود امروز این آدم دور
احترامش ، حس خوبی بهم می ده

براي خواهركم



صدا به صدا نمي‌رسد
چشم، چشم را نمي‌بيند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
ما به اندازه كافي بهانه براي گريستن داريم

بيا به خانه برگرديم
مگر نمي‌بيني
اينجا نه پرنده‌اي آواز مي‌خواند
نه كودكي لبخند مي‌زند
و از دهان بهت‌زده كوچه‌ها و خيابان‌ها
آتش و دود برمي‌خيزد

بيا به خانه برگرديم
این ها بی رح اند
گلوله‌هاشان مشقي نيست
چشم‌هاي معصوم تو، خواهركم
طاقت اين همه گاز اشك‌آور و
دشنام و دود را ندارد

بيا به خانه برگرديم خواهركم
اين خيابان را
پيش از اين بارها به خون كشيده‌اند
اينجا اميرآباد است
آن بالا، مدال تقلبی برای سرداران تقلبی تولید می کنند

و كمي‌پايين‌تر
خوابگاهي است كه اي بسا شب‌ها
يك ذره خواب به چشمش نيامده است
بيا به خانه برگرديم
اينجا خوابگاه نيست
بيدارگاه جوان‌هاي ماست
اينجا آشيانه كتاب‌ها و كاغذهايي است
كه اي بسا شب‌ها
چون پرندگاني سپيد
در آتش و دود چرخ خورده‌اند
و با بال‌هاي سوخته
بر نعش‌ها و دست و پاهاي شكسته فروريخته‌اند
و ‌اي بسا شب‌ها
درها و پنجره‌هاشان
از زور درد و ضرب چکمه جهل
مانند موشك‌هاي كاغذي كودكانه ما
تا آن سوي خيابان، پرواز كرده‌اند

بيا به خانه برگرديم خواهركم
من، از لابه‌لاي اين همه شلوغي و فرياد
صداي مادر را مي‌شنوم
كه چشم‌هايش را به كوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
كه شانه‌هاشان امروز، خميده‌تر از ديروز است
مي‌پرسد:
«خانم! آقا! شما نداي مرا نديده‌ايد؟
نمي‌دانم كجاست، موبايلش چرا جواب نمي‌دهد؟!»
نه! خواهركم
حالا ديگر، راهي براي برگشتن نيست
باید به بیمارستان ها سرد خانه ها زندان ها

باید به پزشکی قانونی برویم

بايد تمام شب‌ها را
دنبال ردپاي تو
در کوچه ها و خیابان ها باشیم

فردا، تمام تلویزیون های دنیا

چهره خونینت را پخش می کنند

و صفحه‌هاي اول روزنامه‌ها، در سراسر دنيا
زير عكس تو خواهند نوشت:
اينجا تهران است، خيابان اميرآباد
و این «ندا»

ندای نوشکفته آزادی است

که از گلوی خونین ملتی بزرگ

بر آمده است.


حافظ موسوي- روزنامه اعتماد ملی - تاریخ 3 تیر هشتاد و هشت

انديشيدن...

انديشيدن
در سکوت. آن که مي‌انديشد
به‌ناچار دَم فرومي‌بندد
اما آن‌گاه که زمانه
زخم‌خورده و معصوم
به شهادت‌اش طلبد
به هزار زبان سخن خواهد گفت.
الف- بامداد

گریستم

حصار قلعه خاموش اعتماد مرا فشار می دادند

تمام روز در آینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای کوچه صدای پرنده ها
صدای گم شدن توپ های ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حباب های کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند
و باد ‚ باد که گویی
در عمق گودترین لحظه های تیره همخوابگی نفس می زد
حصار قلعه خاموش اعتماد مرا
فشار می دادند
و از شکافهای کهنه دلم را بنام می خواندند
تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود

فروغ فرخ زاد
.